خرید بک لینک
یه چیزی باعث شد یه اشتباه تو گذشته تو ذهنم بیاد و حسابی به هم ریختم، دارم تلاش می‌کنم که ذهنمو خالی کنم ولی خیلی سخته مستر جان نشسته داره dmz بازی میکنه و منم پشت سرش روی مبل نشستم، با دقت و عشق زیاد بازی میکنه و هر بار تکرار میکنه و هیچوقت هم دلزده نمیشه. عشقش به بازی مثل عشقش به انیمه هست. خیلی خوبه که ادم یه چیزیو انقدر دوست داشته باشه. کلا طرز فکر پسرونه خیلی خوبه، راحت و بی دغدغه به هیچی فکر نمیکنن و در لحظه ای که بهشون خوش میگذره غرق میشن. امیدوارم تو زندگی بعدیم یه پسر باشم تو یه کشور خوبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: سه شنبه 3 شهريور 1405 ساعت: 12:20

در زمان حاضر وارد اولین روز از ماه نهم بارداری شدم و یه جورایی دارم وارد حالت waiting میشم دیگه. این روزا خب سخت تر از ماه های قبل هست‌، کار کردن زودتر خسته م میکنه ولی خب می صرفه به اتفاق قشنگی که منتظرشم‌. برق رفته و من تو گرما نشستم روی تخت تو اتاق خواب که بخاطر نکر خوب پنجره فضای روشن ترین داره. یکم زبان خوندم. در روز جاری تا ساعت یک و نیم خوابیدم. البته صبح بلند شدم صبحانه مو خوردم و بعد خوابیدم. بعدش دوباره بیدار شدم میوه و ناهارمو خوردم الانم که لم دادم اینجا و مینویسم. کارم شده بخور و بخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: سه شنبه 3 شهريور 1405 ساعت: 12:20

بغضدر این صفحه، اطلاعات مرتبط با بغض به‌صورت خلاصه و کاربردی ارائه شده است.بگذریمرفتم نون خریداریم و اومدم. هوا خیلی گرم بود میخواستم برگردم دوباره برای سفارش اما نمیتونم توی این گرما. بعدظهرم باید برم برآیند ی آزمایشمو بگیرم. پنجشنبه رفتم ازمایش تحمل گلوکز دادم و واقعا آزمایش خسته کننده ای بود. البته جوابشو اس ام اس کردن و شاید پرینت بگیرم و دیگه نرم دنبال جواب. تا شنبه هم باید صبر کنم تا بتونم دکتر اخیرمو ببینم که هنوز خیلی باهاش ارتباط حسی نگرفتم و فقط توکل کردم بخدا. پنجشنبه بعد از آزمایش رفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: جمعه 2 مرداد 1405 ساعت: 7:40

از فردادر این مطلب، تلاش کرده‌ایم مهم‌ترین اطلاعات درباره از فردا را ارائه دهیم.الانم رفتم یه قرمه سبزی،خوشمزه بار گذاشتم.هرچی جلوتر میریم میبینم چقدر مخارج بچه دار شدن زیاده و واقعا سخته. تازه با این شرایط که نرخ‌ها سر به فلک کشیده. باید هزینه هارو مدیریت کنم ولی من متاسفانه مدیریت بلد نیستم و خیلی زیاد هم میخوریم و چیزهای گرون هم میخوریم. اگه بتونیم یکم صرفه جویی کنیم شاید بتونیم یکم پس انداز کنیم ولی متاسفانه نمی‌کنیم. مثلا من الان باید مغزیجات و چیزهای مقوی دیگه بخورم و الان ضروری تر از قبل ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: جمعه 2 مرداد 1405 ساعت: 7:40

بعضی اوقات ....در این مطلب، تلاش کرده‌ایم مهم‌ترین اطلاعات درباره بعضی اوقات .... را ارائه دهیم.من دو سال هست که ازدواج کردم‌ و دلم میخواد یه توصیه کنم به دخترای مجرد. اگه تو خونه ی پدرتون شرایطتتون برای پیشرفت مساعد نیست اگر براتون مورد خوب که شرحشو در ادامه میدم برای ازدواج پیدا شد حتما ازدواج کنید.مورد خوب منظورم از اون پسرهایی که دنبال پیشرفت هستن و به زنشون هم فضا میدن تا پیشرفت کنه، کمکش میکنن، مهربون و صبور هستن. چون شما وقتی تو سن کم باشی خیلی زمان داری به اهداف شخصیت برسی ولی هرچی جلو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: جمعه 2 مرداد 1405 ساعت: 7:40

دلم گرفتهاین مطلب برای آشنایی بیشتر با دلم گرفته تهیه و تنظیم شده است.تا رسیدیم خونه ساعت ۸ بود. تکون های نی نی رو تو شکمم حس نمیکردم. یه هلو خوردم و یکم نشستم‌. اما بازم حس نکردم. فکر کنم حسابی خسته شده بود. مستر تا رسیدیم خونه پلستیشنو روشن کرد و مشغول بازی شد. من رفتم تو اتاق خواب تا یکم دراز بکشم بلکه تکون های نی نی رو حس کنم. یه کوچولو تکون خورد در حد تیک زدن‌. اما من خوابم برد و ساعت ۹ و نیم بیدار شدم. قبلش آب جوش گذاشته بودم تو چای ساز که چای درست کنم و تا وقتی من بیدار شدم یه سر جوشیده بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: جمعه 2 مرداد 1405 ساعت: 7:40

همسر جان

این مطلب، مروری بر مهم‌ترین نکات مربوط به همسر جان است.



در روز جاری رفتیم برای تودلی یه سری دیگه از وسایلشو خریدارییم. هرچی می‌خریم تمومی نداره....

امروز قنداق فرنگی، سرویس خواب مسافرتی، پتو دورپیچ، پیش بند اضافه، ساک لوازم، جغجغه ، شیر دوش سفارشیم. تقریبا دیگه خریداریامون داره تمام میشه . شاید یه بار دیگه بریم بقیه شم تموم بشه

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: جمعه 2 مرداد 1405 ساعت: 7:40

خواهرشوهراین مطلب به شما کمک می‌کند شناخت بهتری از خواهرشوهر داشته باشید.بیانش خیلی سخته و خیلی حرفها تو دلم هست که حتی نمیدونم چطوری بیانش کنم‌؛ خواهرشوهرم خیلی خرده شیشه داره و مارموز هست. من انگار دشمنش هستم، تمام افراد فامیلشونو دوست داره و بهشون احترام میذاره به جز من. من انگار هووشم. نمیدونم چرا اینجوری میکنه. اگه مادرشوهرم یکم طرفداری منو بکنه حتما یه چیزی بهش میگه. یا ریز ریز بهم تیکه میندازه. هر حرفی که بقیه خانومای فامیل بزنن هیچ ایرادی نداره ولی همون حرفها از زبون من در بیاد هزار تا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: جمعه 2 مرداد 1405 ساعت: 7:40

از خونه رفتم بیرون

در این صفحه، اطلاعات مفیدی درباره از خونه رفتم بیرون در اختیار شما قرار می‌گیرد.



توی خیابون تینیج هارو دیدم که با شلوارهای نیم بگ و تیشرت های خوشگل میخندیدن و قدم میزدن و رها بودن. چیزی که ماها هیجوقت تجربه نکردیم. هیچوقت تو نوجوونی با دوست هامون تو خیابون یا تو پارک یا حتی تو جاهای فرهنگی مثل فرهنگسراها مراکز تئاتر باشگاه ها و .... گشت و گذار نکردیم و وقت نگذروندیم. شاید تو زندگی بعدی....

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: جمعه 2 مرداد 1405 ساعت: 7:40

بیمارستاندر این مطلب، تلاش کرده‌ایم مهم‌ترین اطلاعات درباره بیمارستان را ارائه دهیم.در زمان حاضر یه اتفاقی افتاد. من بخاطر شرایط بیمه تکمیلیم مجبور شدم دکتر زنان زایمان خودمو بیخیال شم و برم پیش یه دکتر بیمارستان دولتی. بخاطر اینکه تو اون بیمارستان بتونم زایمان کنم باید اونجا تشکیل پرونده میدادم و همونجا میرفتم دکتر. در زمان حاضر اونجا نوبت داشتم و قبل از اینکه برم تو اتاق دکتر قانونش اینه که میرم پیش ماما چک انجام میشه و تو پرونده نوشته نیشه و بعدش میری تو اتاق دکتر.... وای انقدر نشخوار فکری دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: جمعه 2 مرداد 1405 ساعت: 7:40

الکی نشستم شبکه هارو بالا پایین میکنم. این خواب بعدظهر باهام کاری کرده که حوصله زبان خوندن هم ندارم. مستر جان امروز زودتر راه افتاده داره میاد خونه. امیدوارم با این وضع آنفولانزا که افتاده بین مرد مریضی تو خونه نیاره. منم همش نگرانم از بچه های مدرسه چیزی نگیرم اما حواسم نیست اون بیماری سختی که گرفتم و تا سر حد مرگ پیش رفتم از مسترجانم گرفتم. تازه الان خبردار شدم اون یکی دامادمون هم آنفولانزا گرفته و بیچاره خواهرم که حالا باید نگران باشه که بچه شون نگیره. بچه شون انقدر بدنش ضعیفه که اگه بگیره تا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 18:34

روزایی که کلاس مجازی داریم از بس این گوشی دستمه روانی میشم دیگه. ساعتها محتوا میسازم، دهنم سرویس میشه تا تو شاد بارگزاری کنم آخرشم نمیدونم بچه ها نگاه میکنند یا نه. مجازی دردسرش زیاده، اگه انقدر مریضی و آلودگی نباشه حضوری خیلی خوبه. اما انقدر آنفولانزا فراگیر شده که اصلا هیچ جا نمیتونی در امان باشی ازش. آنفولانزایی که بد میندازه همه رو. روانم خسته ست. ذرت گذاشتم پخت برای شب، میخواستم کنارش میگو سخاری کنم اما دیدم حوصله شو ندارم بیخیالش شدم. اما حالا احساس گرسنگی میکنم. میخوام یه کاری کنم، یه کارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 18:34

دو تا متن نوشتم و هردوبار پاکش کردم. نمیدونم چرا بعضی موقع ها میخوام یه چیزی بنویسم اما بعدش مردد میشم و پاکش میکنم. مستر رفته سرکار منم رو تخت دراز کشیدم و فکرم پرا از هیچ و پوچه. چندروز پیش یه دوست قدیمی بعد از مدتها زنگ زدم خیلی خوشحال شدم و خودمم خوشحالتر شدم. زندگی میتونه همینقدر ساده گرفته بشه تا قشنگ بشه. اما خب مسئله اینه ماها خیلی هامون حتی دل و دماغ این ساده گرفتنو هم نداریم. دلمون میخواد دراز بکشیم یه جا به رویاهامون فکر کنیم و وقتی از جامون بلند شدیم رویاها برآورده شده باشن. اما من یه هدف بزرگ دارم امثال که باید بهش برسم برای همینم نمیخوام چشمامو ببندم و فقط بهش فکر کنم، دارم براش تلاش میکنم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: چهارشنبه 31 مرداد 1403 ساعت: 16:19

اونموقع در حالی که گریه میکردم و اون جمله ای که تو پست قبلی بود گفتم یهو مامانم بهم گفت کاش تو بمیری تا دلش بشکنه. مامانم نه تنها از من در مقابل حمله ی بی دلیل داییِ کثافتم هیچ دفاعی نکرد بلکه ابن حرفو بهم زد و تمام جیگرمو سوزوند و جالب اینجاست الان اگه بهش بگم تو همچین چیزی گفتی حاشا میکنه. البته کلا اینطوریه هرکاری که کرده یا گفته حاشا میکنه و میگه من کی. اما منکه یادم نمیره. اما همه این ماجرارو تعریف کردم تا اون چیزی که از این اتفاق یاد گرفتمو بنویسم. بعد از اون یاد گرفتم تا کسی ازم نخواسته هیچ کاری نکنم. یاد گرفتم من مسئول ناراحتی هیچکس نیستم و رسالت هم ندارم که هروقت میبینم کسی ناراحته یه کاری بکنم حالش بهتر بشه حتی اگه اون آدم ور دلم نشسته باشه. هیچوقت هیچوقت خودتو مسئول خوشحال کردن و راضی کردن دیگران ندونید. البته متاسفانه اون شیوه ای که خانواده تو بچگی با آدم برخورد میکنن یکی از علتهای این قضیه ست. من بعد از این اتفاق خیلی خودمو آنالیز کردم و به خیلی چیزا رسیدم، فهمیدم توی خونه یه جوری حس گناه و عذاب وجدان برای هرچیزی به من القا شده که حتی اگه یه گوز آقا یا گوز خانومی یه جایی ناراحت باشه من احساس گناه میکنم و فکر میکنم باید یه کاری کنم. چرا؟ چون اینجوری بهم القا شده، انگار یه جور القای اینکه هر اتفاقی بیفته تقصیر منه. ایتها چیزایی که تو بچگی شکل میگیره. مثلا ما اگه تو بچگیمون بخاری روشن نمیشد بابام با کلی بد و بیراه به ما بچه ها بخاریو راه مینداخت و ما یه گوشه مینشستیم د حس تقصیر داشتیم. البته این فقط یه مثال کوچیکش بود، حالا اینها تو بزرگسالی تو روابط با آدما خودشو نشون میده وفتی حس تقصیر تو وجودت شکل گرفته باشه اگه کسی اطرافت ناراحت یا عصبانی باشه حس میکنی تقصادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: يکشنبه 28 مرداد 1403 ساعت: 12:02

یه پست چند وقت پیش گذاشتم و آخرش گفتم میخوام یه خاطره تعریف کنم که یکی از د سهای مهم زندگی من شد. البته یکیش. ولی خب خاطره ی تلخ ولی درس اموزیه؛من بین دایی هام یکیشون متفاوته. در واقع متفاوته بد. این دایی من که حتی دوست ندارم بهش بگم دایی خیلی خیلی خیلی بداخلاق و بددهنه. آدم آنرمالیه و خوب از اول همینطور بوده. چندین سال پیش که من هنوز پختگی امروزمو نداشتم به روز که میخواستیم از خونه ی مادربزرگم بریم خونه یکی از دایی هام و ماشین نداشتیم این دایی گنداخلاق گفت که میرسونتمون و خب مامانمم قبول کرد. البته در اون شرایط چاره ای نداشت. ما داه افتادیم به سمت خونه ی اون بکی داییم. توی مسیر این دایی گنداخلاقه ما آنقدر اخم کرده بود و در هم کشیده بود که نمیشد با یه من عسل خوردش. خلاصه به هر صورت رفتیم و رسیدیم به خونه ی اون داییم. رفتیم تو خونه داییم نشستیم این دایی گُه که مارو رسونده بود هم اومد بالا یکم بشینه. همینطور که نشسته بودیم من نگاهش کردم و دیدم که سرشو گرفته تو دستش و ناراحته و حالا بماند که مثلا از چه چیز چرتی ناراحت بود. خلاصه اینکه منِ احمق و دیوونه دیدم طرف گرفته و ناراحته انگار که رسالت داشته باشم که باید هرکسی ناراحته من ناراحتیشو رفع کنم شروع کردم یه صحبتی باهاش کنم که از اون حال و هوا در بیاد. خلاصه اینکه من یه جمله گفتم یه جمله ی خیلی نرم و خوب که ای کاش لال میشدم و نمیگفتم. من جمله رو گفتم همانا و این آدم گُه که منتظر بود من جمله رو بگم همانا شروع کرد دهنشو وا کرد و نمیدونید چیا به من گفت. من شوکه شده بودم انگار جلوی چشمم سیاه شده بود و انگار تو یه بهت عمیق بودم. ذهنم چیزایی که میشنیدو آنالیز نمیکرد. خب طبیعیه من چیزی نگفته بودم که این سگ بخواد اینجوری پاچه ی منو بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: پنجشنبه 25 مرداد 1403 ساعت: 2:56

صفحه بندی