خرید بک لینک
از صبح که بیدار شدم اضطراب داشتم ظهر خیلی خیلی شدید بود انقدر که حالم داشت به هم میخورد. اما ناهار که خوردم خیلی بهتر شدم. تو اون حالت اضطراب به خیلی چیزا فکر کردم که باعث اضطرابم میشن، مثلا یکیش همین معلم زبانم با اینکه خیلی خیلی دختر خوب و خوش برخوردیه ولی نمیدونم چرا درونم حس میکنم بهم حس ناکافی بودن میده در حالی که هیچی نگفته در این باره. نمیدونم چیکار کنم. شاید بیخیالش شمو خودم تنهایی بخونم. نشستم کلی ps بازی کردم انقدر که سرم یه جوری شد. کلی هم کار دارم که انجام بدم.

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد 1403 ساعت: 15:42

صفحه بندی