خرید بک لینک

دیروز رفتم آزمایش خون دادم، البته طبق معمول دراز کشیدم روب تخت خون دادم چون اکه بشینم و خون بدم بیهوش میشم. بعد که اومدم خونه تا دن دمای غروب هنوز بدنم تنظیم نبود و سرم درد میکرد. عصر برق رفته بود با این حال یه نفر اومد لاینرارو نصب کرد بعدش که رفت مادرشوهرمم یکم بعدش رفت. بلند شدم دمپخت گوشت درست کردم چون خیلی وقت بود هوس کرده بودم.اما خیلی نگرانم وزنم شده ۵۴ کیلو و این خیلی ناراحتم میکنه، درسته بل توجه به قدم هنوزم جا دارم اما مسئله اینه که اصولا شکم این چربی هارو جذب میکنه و این خیلی بده. یکم شکم آوردم و خیلی ناراحتم اما هرچقدر میخوام کنترل کنم غذا خوردنمو سخته، به کنترل کردن عادت ندارم چون من تو مجردیم یه دختر لاغر مردنی ۴۵ کیلویی بودم که همه چیز میخوردم و هیچوقت مراعات نکردم و هیچوقت چاق نشدم. اما انگار ازدواج و رابطه خیلی تاثیر گذاره رو این قضیه. ولی درستش میکنم دوباره.

برگهای فیکوس اون پایینی ها همش میریزه و این منو ناراحت کرده، انتاریوم که حسابی مریض و داغون شده جاشو عوض کردم بردم گذاشتم کنار پنجره ی آشپزخونه و چون با بونسای دوستن اونم بردم گذاشتم کنارش روی استندای قشنگمون. برای فیکوس بخور سرد گذاشتم و به همه شون ضد قارچ دادم. بابا آدم از وقتی کنار نور گذاشتمش حالش خیلی بهتره. امیدوارم بقیه شون هم خوب بشن چون من خیلی ناراحتم.

اینروزا دارم کتاب مردی به نام اوه رو میخونم تا الان که ۸۰ و خورده ای صفحه ازش خوندم کناب خوبی بوده تا ببینم بقیهش چطوره. یه پست دیگه میذارم امروز و میخوام از یه خاطره ی عبرت آموز توی اون پست بگم که شد یکی از بزرگترین درسهای زندگی من...

فعلا برم صبحانه بخورم

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: دوشنبه 22 مرداد 1403 ساعت: 4:40

صفحه بندی