یه پست چند وقت پیش گذاشتم و آخرش گفتم میخوام یه خاطره تعریف کنم که یکی از د سهای مهم زندگی من شد. البته یکیش. ولی خب خاطره ی تلخ ولی درس اموزیه؛
من بین دایی هام یکیشون متفاوته. در واقع متفاوته بد. این دایی من که حتی دوست ندارم بهش بگم دایی خیلی خیلی خیلی بداخلاق و بددهنه. آدم آنرمالیه و خوب از اول همینطور بوده. چندین سال پیش که من هنوز پختگی امروزمو نداشتم به روز که میخواستیم از خونه ی مادربزرگم بریم خونه یکی از دایی هام و ماشین نداشتیم این دایی گنداخلاق گفت که میرسونتمون و خب مامانمم قبول کرد. البته در اون شرایط چاره ای نداشت. ما داه افتادیم به سمت خونه ی اون بکی داییم. توی مسیر این دایی گنداخلاقه ما آنقدر اخم کرده بود و در هم کشیده بود که نمیشد با یه من عسل خوردش. خلاصه به هر صورت رفتیم و رسیدیم به خونه ی اون داییم. رفتیم تو خونه داییم نشستیم این دایی گُه که مارو رسونده بود هم اومد بالا یکم بشینه. همینطور که نشسته بودیم من نگاهش کردم و دیدم که سرشو گرفته تو دستش و ناراحته و حالا بماند که مثلا از چه چیز چرتی ناراحت بود. خلاصه اینکه منِ احمق و دیوونه دیدم طرف گرفته و ناراحته انگار که رسالت داشته باشم که باید هرکسی ناراحته من ناراحتیشو رفع کنم شروع کردم یه صحبتی باهاش کنم که از اون حال و هوا در بیاد. خلاصه اینکه من یه جمله گفتم یه جمله ی خیلی نرم و خوب که ای کاش لال میشدم و نمیگفتم. من جمله رو گفتم همانا و این آدم گُه که منتظر بود من جمله رو بگم همانا شروع کرد دهنشو وا کرد و نمیدونید چیا به من گفت. من شوکه شده بودم انگار جلوی چشمم سیاه شده بود و انگار تو یه بهت عمیق بودم. ذهنم چیزایی که میشنیدو آنالیز نمیکرد. خب طبیعیه من چیزی نگفته بودم که این سگ بخواد اینجوری پاچه ی منو بگیره و این چنین حرفای ناشایستی بهم بزنه. انگار منتظر بهونه بود که پاچه ی یکیو بگیره و تخلیه شه و خب دلسوزی بیجای من این فرصتو بهش داد وگرنه قبل من هیچکس محل سگ بهش نمیداد که باهاش حرفی بزنه. من انگار مجسمه ای شدم که فقط حرفهارو میشنید و بخاطر مامانم جرئت جواب دادن بهش نداشتم. قلبم چنان شکسته بود که حد نداشت. حتی مامانمم ازم دفاع نکرد. خودمم بچه سال بودم و بی تجربه و جرئت جواب دادن نداشتم چون بعدش حتما مامانم منو دار میزد و از زندگی سیرم میکرد. با یه قلب شکسته و چشمی پر از اشک رفتم توی اتاق نشستم و گریه کردم مامانم و زنش اومدن دم در اتاق. صدای اون گُه هنوز میومد که داشت خودشو تخلیه میکرد. حالم خیلی بد بود تو اون حال بد به زنش گفتم این قبلا هم هیمنطوری دل منو شکسته بود (وقتی بچه بودم هم یه بار همچین کاری باهام کرده بود) بهش گفتم حالا که دل منو میشکنه خدا دلشو میشکنه. و گس وات واقعا نمیدونید وقتی اینو گفتم چی شنیدم حتی نمیتونید حدس بزنید. من ادامه ی این پستو الان نمیذارم تا ببینم کسی میتونه حدس بزنه من بعد از گفتن این گفتن این جمله چه چیزی از چه کسی شنیدم؟
اما این پست ادامه داره....
برچسب:
نویسنده: نرگس کمالی