خرید بک لینک

اونموقع در حالی که گریه میکردم و اون جمله ای که تو پست قبلی بود گفتم یهو مامانم بهم گفت کاش تو بمیری تا دلش بشکنه. مامانم نه تنها از من در مقابل حمله ی بی دلیل داییِ کثافتم هیچ دفاعی نکرد بلکه ابن حرفو بهم زد و تمام جیگرمو سوزوند و جالب اینجاست الان اگه بهش بگم تو همچین چیزی گفتی حاشا میکنه. البته کلا اینطوریه هرکاری که کرده یا گفته حاشا میکنه و میگه من کی. اما منکه یادم نمیره. اما همه این ماجرارو تعریف کردم تا اون چیزی که از این اتفاق یاد گرفتمو بنویسم. بعد از اون یاد گرفتم تا کسی ازم نخواسته هیچ کاری نکنم. یاد گرفتم من مسئول ناراحتی هیچکس نیستم و رسالت هم ندارم که هروقت میبینم کسی ناراحته یه کاری بکنم حالش بهتر بشه حتی اگه اون آدم ور دلم نشسته باشه. هیچوقت هیچوقت خودتو مسئول خوشحال کردن و راضی کردن دیگران ندونید. البته متاسفانه اون شیوه ای که خانواده تو بچگی با آدم برخورد میکنن یکی از علتهای این قضیه ست. من بعد از این اتفاق خیلی خودمو آنالیز کردم و به خیلی چیزا رسیدم، فهمیدم توی خونه یه جوری حس گناه و عذاب وجدان برای هرچیزی به من القا شده که حتی اگه یه گوز آقا یا گوز خانومی یه جایی ناراحت باشه من احساس گناه میکنم و فکر میکنم باید یه کاری کنم. چرا؟ چون اینجوری بهم القا شده، انگار یه جور القای اینکه هر اتفاقی بیفته تقصیر منه. ایتها چیزایی که تو بچگی شکل میگیره. مثلا ما اگه تو بچگیمون بخاری روشن نمیشد بابام با کلی بد و بیراه به ما بچه ها بخاریو راه مینداخت و ما یه گوشه مینشستیم د حس تقصیر داشتیم. البته این فقط یه مثال کوچیکش بود، حالا اینها تو بزرگسالی تو روابط با آدما خودشو نشون میده وفتی حس تقصیر تو وجودت شکل گرفته باشه اگه کسی اطرافت ناراحت یا عصبانی باشه حس میکنی تقصیر توعه. من بعد از این اتفاق خیلی دلم شکست چون به خیال خودم با نیت خیر خواسته بودم داییمو از اون حالو هوا در بیارم. بعد از اون هم زمان برد تا اصلاح بشم و به جمله ی به من چه برسم. هنوزم کمی از این رفتار درونم هست که ناخودآگاه بروز پیدا میکنه، خب طبیعیه چیزی که تو بچگی درونت شکل دادن خیلی خیلی سخت میشه تغییرش داد. ولی بهترین جمله برای آدمی مثل دایی من اینه که گور پدرش. من از اون سال دیگه هیچوقت باهاش حرف نزدم و نخواهم زد. ر...دم به اون قیافه ش.

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: يکشنبه 28 مرداد 1403 ساعت: 12:02

صفحه بندی