الکی نشستم شبکه هارو بالا پایین میکنم. این خواب بعدظهر باهام کاری کرده که حوصله زبان خوندن هم ندارم. مستر جان امروز زودتر راه افتاده داره میاد خونه. امیدوارم با این وضع آنفولانزا که افتاده بین مرد مریضی تو خونه نیاره. منم همش نگرانم از بچه های مدرسه چیزی نگیرم اما حواسم نیست اون بیماری سختی که گرفتم و تا سر حد مرگ پیش رفتم از مسترجانم گرفتم. تازه الان خبردار شدم اون یکی دامادمون هم آنفولانزا گرفته و بیچاره خواهرم که حالا باید نگران باشه که بچه شون نگیره. بچه شون انقدر بدنش ضعیفه که اگه بگیره تا خوب بشه خواهر من بیچاره میشه. تازه از لحاظ مالی هم خیلی اوضاعشون بده، در واقع شوهرش بیکار شده. من واقعا دیگه نمیدونم غصه ی چیو بخورم. دلم یه زندگی عادی میخواد که غصه ی هیچیو نخورم. هرچند من کار زیادی از دستم بر نمیاد اما خب غصه خوردن دست خود آدم نیست. ذهنم خسته ست. خونه نیاز به جارو داره، باید میزا و وسایلو دستمال بکشم. سرامیکارو باید تمیز کنم. باقی مونده ی برنجو باید توی طرف کنم و بذارم تو بالکن. لباسارو باید بشورم و اتو کنم. اما اصلا دلم نمیخواد از جام تکون بخورم. به نظر من زندگی یه جور بردگیه . هم برای خانما و هم برای آقایون. مسترجانم که بیچاره صبح علی الطلوع از خونه میزنه بیرون میره سرکار و شب میاد خونه. فقط روشنایی روزو میتونه از پنجره ی شرکت ببینه. پس اگه اینجور که ما زندگی میکنیم بردگی نیست پس چیه...
برچسب:
نویسنده: نرگس کمالی