تک دختر
-
تاریخ: 1402/9/26 ساعت: 13:43
یادتونه یه دوست داشتم تک دختر بود. شاید خیلی کم براتون ازش گفتم اما الان میخوام درموردش حرف بزنم. من باهاش سالها پیش دوست شدم فکر کنم چیزی حدود ۱۷ سال هست که باهاش دوستم. تو این ۱۷ سال همیشه عاشقم بود و خیلی دوستم داشت. البته شاید اینکه تنها بود تو این دوست داشتن بیمارگونه ش تاثیر گذاشته بود. همیشه ...
رمز و رازها
-
تاریخ: 1402/9/16 ساعت: 4:08
نمیدونم چرا هروقت پامو میذارم تو این خوابگاه حس میکنم هزار رمز و راز توش پنهان شده. هزاران اشک و آه و غم و شادی. نمیدونم چرا حس میکنم یه نفر گوشه گوشه ی این خوابگاه یه غم عظیم یه رنج عظیم تحمل کرده، شاید رنج عشق. نمیدونم ولی اینو با تمام وجودم حس میکنم. این خوابگاه خیلی قدیمیه. قبلا خوابگاه پسرا بود...
لباس شستم
-
تاریخ: 1402/9/16 ساعت: 4:08
انقدر لباس شستم سگ نمیخوره انقدر دلم نمیکشه از لباسشویی خوابگاه استفاده کنم پس مجبورم مثل خر خودم بشورم تامام شامم که ندارم چه کنم؟...... اووووف Adblock test (Why?)
من همین من بی حوصله
-
تاریخ: 1402/9/16 ساعت: 4:08
شام درست نکردم میخوام فتیر بخورم با چای حتی حوصله نمیکنم فیلم دانلود کنم ببینم به چی مبتلا شدم؟ خوابگاه گرفتگی؟ تنبلی؟ افسردگی؟ بی انگیزگی؟کدوم یکیش آخه کمالگرایی درونم با حالت الانم تناقض داره و داره دندونامو خراب میکنه Adblock test (Why?)
خوابگاه جای عجیبی ۱
-
تاریخ: 1402/9/5 ساعت: 20:07
واقعا اینجا جای عجیبیه یه چیزایی میبینی خر خنده ش میگیره. بندکس گذاشتن وسط سوئیت روی موکت، نکته اینکه اگه ما اینکارو میکردیم جرمون میدادن. اینجا یه جوریه که هرکی بیشتر زورش برسه قانون تعیین میکنه. مثلا هم اتاقی من بر اساس سلایق خودش قوانین اتاقو تعیین میکنه ، داشتن قانون تعیین میکردن هردوتاشون سر ای...
زود رسیدم
-
تاریخ: 1402/9/5 ساعت: 20:07
زود رسیدم سرکار اول که وارد اینکار شدم خیلی بهش علاقه داشتم اما الان از کارم متنفرم از بسکه محیط به درد نخوری از بعضی لحاظها داره اینجا هم که همه چیز نمیشه نوشت ..... Adblock test (Why?)
ایستگاه امام حسین
-
تاریخ: 1402/9/5 ساعت: 20:07
تو ایستگاه امام حسین ایستادم منتظر قطارم دیر اومدم بیرون، جلسه گذاشتن و چرت و پرت گفتن که فلان کار و بهمان کارو بکنید. فقط دارم تحمل میکنم که بگذره امسال. دیروز منو بخاطر یه لاک اونجوری بیرون کشیدن. چه حال بهم زن. الان سوار قطار شدم، اعصابم حساس شده اینروزا، دختره که کنارم نشسته کیفش تو بغلشه یه سمت...
صبح زود
-
تاریخ: 1402/7/26 ساعت: 17:45
منکه خواب صبح عشقم بود صبح زود حدود ۱۰ دقیقه به ۵ بیدار میشم و راه میفتم به سمت محل کارم توی مترو میون یه عالمه آدم که بیشترشون مثل خودم مشخصه هنوز خوابشون کامل نشده، تا تهرانپارس میام. از اونور ۲۰ دقیقه پیاده روی از اینور هم نیم ساعت. انقدر لاغر شدم این چند روزه که حلقه م توی انگشتم میچرخه. انقدر خ...
این منِ خسته
-
تاریخ: 1402/7/26 ساعت: 17:45
چند وقت بود نیومده بودم اینجا از فرط خستگی. امشبم در واقع یاد نهنگ آبی بودم که اومدم بخاطر اون اومدم اینجا پست بذارم وگرنه خستگیم انقدر زیاده که ذهنم نمیذاره بیام اینجا بنویسم. از طرفی انقدر حرفهایی دارم که ننوشتم و از بابتشون ناراحتم. چون دلم میخواست تک تک اون حرفارو بنویسم. ولی خب دیگه نشد. هز وقت...
یه چیزی یه تکه
-
تاریخ: 1402/7/26 ساعت: 17:45
یه حسی دارم مدتهاست. انگار یه چیزی یه تکه از درونم کمه. اگه خرافاتی بودم جتما باور میکردم طلسمم کردن. ولی نمیدونم چیه نمیدونم چمه. نمیدونم چرا یه حس سرد درونی دارم که گاهی اوج میگیره. خسته ام خیلی دستهای مستر لپ میتونه آرومم کنه Adblock test (Why?)
پس فردا
-
تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 20:13
پس فردا عقدمههمه جور احساساتی با هم بهم هجوم آورده حس عجیبی دارم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 0:16 توسط نازلی | Adblock test (Why?)
تاتی
-
تاریخ: 1402/6/23 ساعت: 20:32
یکی دو روز رفتیم خونه ی آجیم و برگشتیم. البته تو خونه نموندیم و رفتیم بیرون برای ناهار. یه بار رفتیم یه چشمه و یه بارم رفتیم یه جای دیگه. خوش گذشت. نی نی آجی امروز بالاخره راه افتاد، برای همین اسم این پستو گذاشتم تاتی. واقعا چقدر قشنگه اون لحظات اولیه راه رفتن یه نی نی. دنیا جای قشنگیه وقتی به بچه ه...
دارم میرم
-
تاریخ: 1402/6/23 ساعت: 20:32
تو فرودگاه نشستم منتظرم، ساعت ۹ و نیم پروازه. مسترجان دیروز تونست برام یه بلیط هواپیما گیر بیاره وگرنه الان الاف تو ترمینالا میچرخیدم واسه بلیط. چند ساعت دیگه عشقولو میبینم و خیلی خوشحالم...صبح که از خونه زدم بیرون دلم برای تنهایی مامان سوخت، کاش بابا میموند پیشمون Adblock test (Why?)
۲۰ سالگی چگونه گذشت
-
تاریخ: 1402/6/8 ساعت: 19:53
پریشب رفتیم خونه اجیم، همونی که یه زمانی حاضر بودم بمیرم ولی با شوهرش روبرو نشم، اما پریشب به راحتی رفتم خونش و باهاشون خیلی راحت حرف زدم و سعی کردم دلمو از کینه خالی کنم. انقدر حرف برای نوشتن دارم که نمیدونم چطور و از کجا شروع کنم به نوشتنشون. بگذریم از این یکی فعلا میخوام در مورد یه چیز دیگه بنویس...
چای
-
تاریخ: 1402/6/8 ساعت: 19:53
چای نوشیدنی مورد علاقه منه حتی اگه دمای هوا 50 درجه باشه. چای مینوشم که فارغ بشم از خیلی فکرها و دغدغه ها. گاهی دام میخواد همینطوری یهویی کوله مو ببندم و برم سفر اما سفر راحت نیست. چندین روزه حالم خوب نیست چون یک ماه از تابستونو کامل به بطالت گذروندم ناراحتم و حالم خوب نمیشه. روزا مثل برق و باد میگذ...
انگشتر
-
تاریخ: 1402/6/8 ساعت: 19:53
چند روز بود دل و دماغ نداشتم بیام اینجا بنویسم و البته یکمم سرم شلوغ بود. قرار بود فردا برم تهران برای انجام آزمایش و خرید عقد. این چند روزه هم همش درگیر آماده کردن مقدمات رفتن بودم مثلا چند بازار تا لباس مناسبی بخرم که بتونم تو خونه ی نامزدم اینا بپوشم. کارارو تقریبا انجام داده بودم و خب دیروز خواس...
بحث
-
تاریخ: 1402/5/29 ساعت: 12:25
بحث شد، حالا که ما رفتیم همه کارارو کردیم و تالار رزرو کردیم مامان و خواهرش گفتن عه واااااااا این تالار مناسب نیست. چند روزه اعصابم به هم ریخته. جشن کنسل شد و فقط عقد محضری میگیریم. این دو بند انگشت شکمی که درآوردم حسابی اعصابمو خورد کرده. بدنم مثل مانکنهای اینستاست و اینجوری با پرخوری دارم شکم در م...
هیچ جا خونه خود ادم نمیشه
-
تاریخ: 1402/5/29 ساعت: 12:25
دو روز رفتیم ج شهرکرد خونه خاله م. در واقع خونه مادربزرگم بوده که الان خالم توش زندگی میکنه. اون خونه یادآور خاطرات بچگی منه وقتی میرفتیم خونه پدربزرگ و مادربزرگم. اما الان خیلی عوض شده، حتی باغچه که اونوقتا پر از درخت مو بود الان عوض شده و یه گردوی بزرگ و خوشگل وسطشه و چندتا درخت دیگه و یه ردیف درخ...
یه تماس
-
تاریخ: 1402/5/29 ساعت: 12:25
مامان نامزدم زنگ زد به مامانم، بعد از این همه مدت الان زنگ زد. من به مسترلپ گفته بودم نیاز نیست دیگه زنگ بزنه الان که من گفتم نیاز نیست زنگ زده. دقیقا کاریو میکنه که خلاف حرف من باشه و تو تلفن به مامانم گفته اینا خودشون بریدن و دوختن و ما هم گفتیم باشه من خیلی از این حرف ناراحت شدم. چون من هیچی نبری...
و این هم گذشت...
-
تاریخ: 1402/5/22 ساعت: 0:26
دوشنبه ای که گذشت حسابی مریض شدم و حتی توان تکون خوردن نداشتم، خداروشکر که نامزدم دوشنبه نیومد اصلا دلم نمیخواست من با اون حال مریض باشم و بیاد. خداروشکر تا سه شنبه خوب شدم و سه شنبه اومد، یکم استرس داشتم ولی همه چیز به خوبی گذشت. تالار و محضر رزرو کردیم، حلقه خریدیم، با دیجی هماهنگ کردیم. ولی وقت ن...