
داستان این پورباقی خیلی منو به فکر فرو برد. زمونه عجیبه و همین چیزا میتونه تلنگری باشهدبه آدم که یکم به خودش بیاد و غصه ی الکی نخوره. این آدم تقریبا به همه ی رویاهای که من تو ذهنم داشتم و بهش نرسیده بودم رسیده بود مهاجرت کرده بود تو یه دانشگاه خوب درس میخوند شخص فعالی بود زندگی اجتماعی فعالی داشت به عنوان یه آدم باهوش شناخته میشد، خلاصه اینکه به اون پاداش ذهنی که رسیدن به اینا جامعه بهت میده رسیده بود اما اما اما با این اتفاق فهمیدم اینا هم وقتی بهشون برسی ارزششونو از دست میدن و تمام ماجرا درون آدمه درون آدم خیلی مهمه اینه به یک آرامش درونی برسی و این آرامش و رضایت فی نفسه خودش برات پاداش باشه. حالا چطور آدم به این آرامش درونی میرسه خب رسیدن به اهدافی که میخوای یک بخش از رسیدن به این آرامش ه...
ادامه مطلب
واقعا اینجا جای عجیبیه یه چیزایی میبینی خر خنده ش میگیره. بندکس گذاشتن وسط سوئیت روی موکت، نکته اینکه اگه ما اینکارو میکردیم جرمون میدادن. اینجا یه جوریه که هرکی بیشتر زورش برسه قانون تعیین میکنه. مثلا هم اتاقی من بر اساس سلایق خودش قوانین اتاقو تعیین میکنه ، داشتن قانون تعیین میکردن هردوتاشون سر اینکه دوست و رفیق تو اتاق نیاریم توافق کردن چون هردوتاشون حالت افسرده وار دارن. سر اینکه زود خاموشی باشه توافق کردن چون میخوان زود بخوابن. اما مثلا سر اینکه لباس نشسته تو اتاق باشه توافق نمیکردن، چون یکیشون میخواست لباس نشسته هاش تو تو تشت تو اتاق باشه همیشه. یا مثلا سر اینکه شرت تو اتاق خشک نکنیم اون یکی میگفت چه اشکالی داره چون خودش احتمالا میخواد شرتشو بیاره تو اتاق خشک کنه. خلاصه اینکه خرتوخر تر...
ادامه مطلب