نوبت دندون پزشکی
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 1:11
این ایمپلنت منم شده یه هفت خان. الان یک سال درگیرشم. به چه سختی تونستم برای فردا از متخصص پروتز نوبت بگیرم. همه رو وادار کردم برا زنگ بزنن. تا بالاخره نج تونست برام نوبت بگیره. خیلی خوشحال شدم. ساعت کارمو فردا عوض کردم که بتونم به موقع دندونپزشکی باشم. از بس مسیرش دوره خودش عین یه مسافرته خخخ. میخوا...
گشتم نبود
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 13:48
دوباره بلند شدم همه جارو دنبال مسکن زیرو کردم. اما نبود. کاش بود. سخته تحملش. یه داروخونه ی شبانه روزی سر خیابونمون هست اما چطوری خودم تنها این موقع شب برم. باید تا صبح تحمل کنم. کاش صدای این باد لعنت
شب آرزوها
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 13:48
امشب شب آرزوهاست. من آرزو کردم خانوادم سالم و سلامت باشن. و خودم ازدواج کنم و از این تنهایی در بیام. این اولین باره که عمیقا برای ازدواج دعا کردم. امشی فیلم ترافیکو دیدم. نسبت به فیلمای دیگه ای که اخی
یوقتایی....
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 13:48
یه موقع هایی هم هست که بعضی حرفا تو کت آدم نمیره. بخصوص حرف اون آدمایی که برا دیگران خوب راهنمایی و مشاوره میدن اما موقع خودشون که برسه تو رفتار خودشون برعکس حرفاشون عمل میکنن. و همیشه هم که به نظر خو
میرم
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 13:48
ساجده دوستش از یزد اومده اصفهان و داره مهمون داری میکنه. منم که تکلیف کارم مشخصه فعلا. فردا به احتمال 70 درصد خودم میرم اصفهان. با این اوضاع کرونا تو اتوبوس نشستن سخته ولی چاره ای نیست. ناهار دوباره سالاد ماکارانی درست کردم. دوباره قفل کردم رو سالاد ماکارانی. حالا انقدر میخورم تا دوباره دلزده شم. فک...
آه
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 13:48
نازلي! بهار خنده زد و ارغوان شكفتدر خانه، زير پنجره گل داد ياس پيردست از گمان بدار!با مرگ نحس پنجه ميفكن!بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...نازلي سخن نگفت،سر افرازدندان خشم بر جگر خسته بست رفتنازلي !
قولاش قول نیست
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 13:48
ساجده قولاش قول نیست. اولش بخاطر ر شقایق که از یزد اومده بود زد زیر قولش و نیومد. حالام که میگه فردا دیرتر میام. خب از اونطرف دیرتر میرسیم. با این اوضاع کرونا. نمیدونم چی باید بگم. فقط میدونم خیلی کلافه و عصبانی ام.
سلام اصفهان
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 13:48
سلام اصفهان. سلام مامان مهربون. وقتی نازلی دیگه تنها نیست...
فیلم
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 13:48
کرونا حسابی برنامه هامو به هم ریخت. لعنتی. الان فقط میتونم فیلم ببینم. حیف
کی تموم میشه
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 13:48
خیلی دلم گرفته. کی اوضاع کرونا تموم میشه. دلم میخواد دوباره همه شاد باشن. اما بیشتر از اون از یه چیزای دیگه دلم گرفته. اینکه میبینم مامانم دیگه داره پیر میشه میترسم. دلم میخواد برمیگشتم به بچگی هام. همون موقع هایی که پاختری ها گوشه ی ایوون خونمون لونه داشتن. چقدر دوسشون داشتم. چقدر قشنگ بود عالم بچگ...
زمستون اومده
-
تاریخ: 1398/10/16 ساعت: 1:26
داریم به اواسط دی نزدیک میشیم. حدود 8 ماهی میشه که از فوت بابا گذشته. غم تو دلمون جاشو پیدا کرده. برا همین دیگه به ظاهر حالمون خوبه. فقط به ظاهر. چون غم یه گوشه گرفته نشسته و تکون نمیخوره. امروز پنجشن
گذشته
-
تاریخ: 1398/10/16 ساعت: 1:26
از وقتی بابا فوت شده همش انگار دنبال یه چیزی تو گذشته میگردم. یه چیزی یه جای زندگیم جا گذاشتم. مفهوم زندگی برام عوض شده. به نظرم دنیا خیلی الکیه. همه اومدیم بازی کنی بریم.ساجده داره پیام میده. بهش میگ
تنهایی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:34
تنهایی, میتونه برا آدم سم باشه. ولی وای به حال وقتی که ادم به سم هم عادت کنه. مثل من که دیگه به این تنهایی, ها عادت کردم. کلا گاهی یادم میره ادم میتونه تنها نباشه.فردا یه سر میرم انقلاب دنبال کتاب. البت
پایان مهر
-
تاریخ: 1398/8/10 ساعت: 10:51
مهر ماهم تموم شد. یک ماه از پاییز زیبا گذشت ولی من هنوز همون ادمم. هیچی بهم اضافه نشده.در یکنواختی زندگی میکنم. دختری که سعی میکنه کمتر به مرگ باباش فکر کنه. مگه میشه آدمی که یه روزی بوده دیگه نباشه.
مزار بابا
-
تاریخ: 1398/8/1 ساعت: 9:36
دیروز رفتیم سر مزار بابا.دو تا از دایی ها هم اومده بودند. عجیبتر اینکه موقعی که دیگه میخواستیم برگردیم دیدم دخترخاله پسرخاله هم اومدن. نمیدونم این رفتارشونو باید به حساب خالی از کینه بودنشون گذاشت یا
من و کتاب
-
تاریخ: 1398/8/1 ساعت: 9:36
امروز انقدر از دست خودم عصبانی بودم که حتی نتونستم یه خط کتاب مطالعه کنم. سعی کردم به عصبانیتم غلبه کنم و علت عصبانیتمو بررسی کنم و پیش خودم کم ارزشش کنم. و اینطور شد که به ناراحتی غلبه کردم.کاش پدر بود...
نصفه شب
-
تاریخ: 1398/8/1 ساعت: 9:36
الان ساعت از 3و نیم نصفه شب گذشته و من همچنان عین جغد بیدارم و خوابم نمیبره.
بیخوابی دیشب
-
تاریخ: 1398/8/1 ساعت: 9:36
بیخوابی دیشب باعث شد امروز درس عبرت بگیرم و دیگه توی روز نخوابم شاید که شب راحت تر خوابم ببره. صبح با مامان رفتیم تا شهرداری و برگشتیم. دیروز با ساجده بحثم شد، لعنتی خودش از یه آدمی بد میگه و حسابی می
بازم شروع شد
-
تاریخ: 1398/8/1 ساعت: 9:36
بازم شروع شد. دنبال این کار و اون کار تو این گرمه بیرون رفتن. فردا صبحم باز باید با مامان برم اداره ی دیگر. خدا را شاکرم که اسنپ هست وگرنه چه میکردم با این همه اینور و اونور رفتن. ماشینم که دیگه نمیشه خرید. لعنتی جوری شده که حتی نمیشه مرد قبر گرونه خخخخخ. نوشتنم نمیاد
و باز هم من و بیخوابی
-
تاریخ: 1398/8/1 ساعت: 9:36
شاعر میفرمایند من و شبهای جوونیمن میفرمایم من و شبهای بیخوابیمن خسته. شب خسته. فکر خسته.